مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )

56

منم تيمور جهانگشا ( فارسى )

حتى زن‌ها از بالاى بام خانه‌ها سنك‌هاى گران بر سرش بيندازند و او را بقتل برسانند . تو اى مردى كه شرح حال مرا مىخوانى هر قدر كه دلير هستى با اولين دسته از سربازان خود از راه حصار يا نقب وارد قلعه مشو . من نمىگويم كه تو مردى ترسو باشى بلكه از اين جهت توصيه مىكنم كه با دسته اول وارد قلعه مشو كه ممكن است بقتل برسى و اگر كشته شوى قشون تو قادر نخواهد بود قلعه را فتح كند و هر قدر كه يك فرمانده جنگى برجسته‌تر و دليرتر باشد قتل وى سربازانش را بيشتر دلسرد مىكند . اين بود كه وقتى سربازان ( چتين ) مامور شدند خود را بحصار برسانند و از آنجا پائين بروند و دروازه شهر را بگشايند خود با آنها بحصار نرفتم ولى پسر جوانم ( جهانگير ) را با آنها به بالاى حصار فرستادم و از اين كار دو منظور داشتم او اين‌كه ( جهانگير ) با سربازان ( چتين ) وارد شهر شود تا رعشهء مرك را احساس نمايد و ترس او از قلعه‌گيرى از بين برود . ( جانگير ) تا آن روز وارد يك قلعه محصور نشده بود و نمىدانست كه وقتى انسان ، قدم به يك قلعه ناشناس پر از خصم ميگذارد چه حال به او دست ميدهد . منظور دوم من اين بود كه تمام صاحب‌منصبان و سربازانم بدانند كه من حاضر شدم پسر جوان خود را فدا كنم . ( جهانگير ) هم مثل سربازان ( چتين ) قبل از اينكه قدم به قلعه بگذارد روئين‌تن شد و به او گفتم وقتى تو قدم به قلعه ميگذارى جز به خود بهيچكس نبايد اتكاء داشته باشى و در بين درياى خصم ، بايد به تنهائى از خويش دفاع كنى ولى من تو و ديگران را تنها نخواهم گذاشت و بىانقطاع براى شما كمك خواهم فرستاد . چون اگر فرماندهء جنگى يك دسته از سربازان خود را به قلعه‌اى بفرستد ليكن براى آنها نيروى امدادى نفرستد مانند آن مىباشد كه آنها را به عزرائيل سپرده است چون مدافعين ، به زودى آنها را بقتل ميرسانند و نميگذارند كه دروازه شهر را بگشايند . بعد از نماز ظهر حمله شديد ما براى ورود به قلعه شروع شد . از تمام برج‌ها سربازان من مدافعين را به تير و سنگ فلاخن بستند كه نيروى دفاع آنها را فلج كند . آنگاه سربازان ( چتين ) باتفاق پسرم ( جهانگير ) قدم بحصار گذاشتند . بالاى حصار يك جنك مهيب بين سربازان من و مدافعين درگرفت ولى سربازان من مدافعين را عقب راندند و براى پائين رفتن از حصار آماده شدند . در حالى كه آنها ميخواستند از حصار پائين بروند مدافعين مىكوشيدند كه سربازان مرا پرت نمايند و چند تن از سربازان ( چتين ) از حصار پرت شدند و جان سپردند ولى بقيه پائين رفتند و من دسته‌اى ديگر از سربازان را بكمك آنها فرستادم و بعد از دسته دوم دسته سوم را اعزام كردم سربازان من از بيست برج واقع در دو طرف دروازهء شرقى نيشابور قدم بحصار مىگذاشتند و از آنجا پائين ميرفتند . در ضمن در سراسر حصار شهر سربازان من حمله ميكردند و وضعى داشتند كه نشان ميداد ممكن است در هر نقطه وارد حصار شوند . من از اين جهت در سراسر حصار نيشابور حمله ميكردم تا اينكه مدافعين نتوانند تمام سربازان خود را نزديك دروازه شرقى متمركز نمايند و مانع از گشودن آن دروازه شوند طورى سكنه شهر و بخصوص زن‌ها شيون ميكردند كه گوئى روز قيامت و روزى كه به حساب اعمال بندگان ميرسند فرا رسيده است . ولى مرد جنگى از نعره و فرياد و شيون باك ندارد چون ميداند كه اثرى بر آن مترتب نيست . نزديك پسين ( هنگام عصر - نويسنده ) من قدم به حصار گذاشتم تا وضع شهر را ؟ ؟ و مشاهده كردم كه عده‌اى كثير از سربازان من كشته شده‌اند و لاشه آنها اين طرف و آن